صف

صف

 

 

    صف کشیده بودیم.بی دلیل.ساعتها بود که ایستاده بودیم و صف تکان نمی خورد فقط لحظه لحظه طولش زیادتر می شد.هیچ کس نمی دانست برای چه ایستاده با این حال برای دقیقه ای هم شده نوبتش را نمی سپرد از صف خارج شود برود آن جلو، آن جلویی که دیده نمی شد، آن جلویی که در پیچ و خم کوچه ها گم می شد ببیند چه خبر است، اصلاَ برود چند قدم آنطرف تر در فضایی خالی تر نفسی به راحتی بکشد، آبی بخورد، دست به آبی برود و سیگاری روشن کند. صف کشیده بودیم فقط به خاطر فلسفه صف کشیدن صفها همیشه به این خاطر شکل می گیرند که چیزی پایین تر از ارزش واقعیش، نذری، قربانی ای یا آگهی استخدامی به چشم یک نفر بخورد، اما اگر کسی برنگردد حتی شده دست خالی قضیه پیچیده می شود و اگر برای ایجاد نظم شکل گرفته باشد باید نظم دهنده ای باتوم به دست، سوت به لب یا تفنگ به دوش بسته به شرایط هر چند نفر را کنترل کند، اما حالا بدون هیچ کنترل کننده ای هیچ کسی نفسی خارج از ریتم نمی کشید. گاهی کافی است دو نفر پشت سرهم بایستند تا در عرض چند دقیقه صفی طولانی تشکیل شود.

    صف کشیده بودیم بدون اینکه حتی به جیبمان توجه داشته باشیم، بدون اینکه حتی به پشتمان توجه داشته باشیم، چسبیده بودیم به نفر جلو بدون اینکه حتی به جنسش توجه داشته باشیم، بدون اینکه حتی به پشتش توجه داشته باشیم که به یک چشم به هم زدن جایت را می گرفتند، جایی که ساعتها زیر فشار حفظش کرده بودی و ساعتها زیر فشار دنبال دلیل حفظ کردنش می گشتی. صف کشیده بودیم، زن و مرد، بدجوری قاطی و شاید این ما را به ماندن دلگرم تر می کرد که هر چه صف دیده بودیم جدا از هم، نرهــا این ور، ماده ها آن ور و همیشه حق تقدم با آنهایی بود که کارایی بیشتری داشتند.

    صدای ساییده شدن استخوان ها همراه با کوتاه شدن سایه ها، صدای قار و قور شکمها و دست هایی که به زور جلوی ادرار را می گـــرفت عزممـــــان را سست تر می کرد اما نه هنوز جلوتر رفته بودیم، نه کسی برگشته بود و این قضیه آنقدر عجیب بود که همه حاضر بودند بر خلاف آن تصوری که برایش ایستاده اند دار و ندارشان را هم بدهند جای آن چند نفری باشند که اول صف ایستاده اند. هر چه به ساعات آخر شب نزدیک تر می شدیم طول صف تصاعدی بالا می رفت و ما خوشحال بودیم که اگر جلو تر نمی رفتیم جزو نفرات عقب تر هم نبودیم. فقط کافی بود یک نفر عصیان کند و همه چیز را به هم بریزد، یک نفر که از صف بیرون بزند و بدون دنبال کردن قضیه راهش را بگیرد و برود و ما حالا ساعتها بود که منتظر آن یک نفر ایستاده بودیم، ما در هر جریانی به کسی احتیاج داشتیم که نفر اول باشد وگرنه دوم و سوم شدن برایمان هیچ زحمتی نداشت که این را همین امروز صبح هم ثابت کرده بودیم و بالاخره این فرصت زمانی دست داد که یکی از پیرمردها نتوانست روی پایش بایستد و ما هم به بهانه ی کمک به طرفش دویدیم و ناگهان صفی به آن عظمت در یک چشم به هم زدن ناپدید شد.

/ 154 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاضله مسگری

سلام جناب کریمی کلایه با حرفهای جدید و شعر جدیدم منتظر قدمهایتان هستم.

محمد صدیق

سلام زیبا هستید وخواندنی[گل] مایلم بیشتر ببینمتون و لذت ببرم.-----=:لینک میشید. دوست داشتید سر بزنید...باعث مباهات خواهید شد. مستدام باشید

باران

مهم نیست ولنتاین یا سپندارمذگان هردو بهانه ای هستند برای اینكه به آنی که باید بگوییم دوستش داریم! ولنتاین بر شما مبارک

مهسا زهیری

با سلام و آرزوهای خوب... -- وبلاگ به روز است منتظرم و ممنون

م.م.

سلام صف رو خوندم نزدیکی دیدگاه هامون برام جالب بود. قصه ی " فقط گوسفند ها نبودند که نفهمیدند" منتظر خوندن شماست. نظرت برام مهمه.[خداحافظ]

madela

ببینید وقتی به لیست پیوند هاتون نگاه میکنم احساس میکنم اسم وبم اضافیه همه پیوندهاتون ادبی پر محتوا و با معنان وبلاگ من ولی...... شاید ادبی نباشه شاید با کلاس نباشه شاید هنری نباشه شاید به دل نشینه اماااا مطمئنم خیلی شانس داشته که تونسته بین اینهمه وبلاگ هنری تو پیوندهاتون جا داشته باشه ....همین که یه صفحه هست که با یه کلیک خیلی وقتا میتونم بیام خیلی حرفای دلمو بخونم به همون سادگی و به همون ظرافت از این خوشحالم فعلا برام بسه ...

هومن عزيزي

از اين داستان هم بي نهايت لذت بردم علي جان، پرداختن به موضوعي بنيادين و كلي، بدون توضيحات اضافي و با پرداختن به جزييات موثر و مفيد، تعليق خوب و موثر و پايان بندي خوب و موثر... مانند كاري كه كافكا با عنصر انتظار روبروي در يك اداره ي دولتي در داستان "قانون" كرده است. مقايسه يك نوشته با كاري از كافكا ساده نيست چون كافكا از بزرگترين داستان نويسان تاريخ ادبيات است اما اين مقايسه را فقط به اين دليل كردم كه نشان دهم چقدر براي موضوع، روايت و روش پيشبرد قصه در اين كارت لذت بردم. رويت را مي بوسم