وناش

هنر -داستان کوتاه-شعرکلاسیک-شعر سپید-نقد ادبی

 
نانوایی
نویسنده : علی کریمی کلایه - ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۸
 

یک داستان:

نانوایی

 

 

-زن! کار کارِ این بچّه نیست بذار خودم برم.

-پسر ما دیگه واسه خودش مردی شده و می تونه از خودش محافظت کنه، الانم می خواد به مامان جونش نشون بده چقدر مرد شده.

-حالا نمی شه یه جور دیگه مردیشو بهت ثابت کنه؟

-آخرش که چی؟ ما که نمی تونیم واسه همیشه تو خونه حبسش کنیم.

-آخه هم خیابونا شلوغه هم اگه کسی اذیّتش کنه تو روحیّه ش واسه همیشه اثر بد می ذاره.

-مگه چشه پسرم، هیچ عیب و ایرادی نداره، مگه نه مادر؟

    پول را می گذارد توی جیب سمت راست شلوار جین پسرش و دوبار تأکید می کند پول را کجا گذاشته بعد هم برای بار آخر آدرس نانوایی را برایش بازگو می کند، پسر تا دم در می رود امّآ برمی گردد تا اینکه مادرش دستش را می گیرد و تا بیرون خانه همراهیش می کند، یک ساعتی که می گذرد و برنمی گردد به دلشان شور می افتد، دو ساعت که می شود زن از شوهرش می خواهد برود دنبالش، مرد نیم ساعت دیگر هم صبر می کند بعد لباس می پوشد و راه می افتد سمت نانوایی، از رفتن او هم یک ساعت می گذرد و از هیچکدامشان خبری نمی شود تا اینکه زن که دارد از نگرانی دیوانه می شود شال و کلاه می کند و می رود سمت نانوایی، به نانوایی که می رسد نه پسرش را می بیند نه شوهرش را آنوقت نشانه های هر دوی شان را به شاطر می دهد و از او کمک می گیرد، شاطر به او می گوید مردی که مشخّصاتش را داده یک ساعت پیش آمده اینجا و سراغ پسری با همین مشخّصات را گرفته و او هم به مرد گفته دو ساعت و نیم پیش پسرش آمده اینجا و او بدون نوبت کارش را راه انداخته در ضمن هیچ یک از مشتری ها برایش مزاحمتی ایجاد نکرده اند و حتّی یکی از آنها دستش را گرفته و از خیابان ردش کرده، زن که توی دلش آشوب است دست از پا درازتر برمی گردد سمت خانه شاید تا حالا برگشته باشند، به خانه که می رسد پسرش را می بیند که دو تا نان سنگک توی دستش است و دهانش خون آلود است سراسیمه دهان پسرش را باز می کند و همینکه توی دهانش را می بیند جیغ بلندی می کشد، زبان پسرش را بریده اند، هرچقدر از پسرش می پرسد هر طور که می تواند به او بگوید چه بلایی سرش آمده و از پدرش خبری دارد یا نه کمکی نمی کند و سفت نان ها را توی دستش نگه می دارد و فقط گریه می کند، زن نان ها را همانجا روی زمین پرت می کند و پسرش را بغل می کند می برد توی خانه، هیچوقت هم از شوهرش خبری نمی شود.

 

 

یک غزل:

دکمه های بسته را دوباره بسته ام

خسته ام دوباره از دوباره خسته ام

یک وجب عقب تر از منند بادها

روی ردّ پای آخرم نشسته ام

از خیال خودکشی و خواب خودکشی است

که طناب را به تختخواب بسته ام

بین مرگ و زندگی است اختلافشان

پای روی تخت و گردن شکسته ام

 

 

و یک سپید:

 

توی کفشم که پایم را می زند

یک کلید است

خواب دیدم

جلوی یک درخت سیاهِ برعکس

ایستاده ام

بیدار که شدم

توی مشتم یک کلید بود

یک کلید سفید

حالا در راهم

پلیس ها به هر چیزی که رنگ خودش نیست مشکوکند

به

من

به

درخت سیاهی که خواب دیده ام

و

به

کلید سفیدم

که

از هفت متر قبل تر توی کفشم است

پلیس ها

تا

نصف راستم را بگردند

از

ایست بازرسی رد شده ام

امّا

مشت راستم را که پوچ است

تا

وسط ضبط کرده اند

من

هنوز در راهم

تا

جلوی یک درخت سیاه

که

نه برعکس است

نه

رنگش هنوز خشک شده

تا

کلید سفید از کفش در بیاورم

من

هنوز در راهم

تا

جلوی یک درخت سفید

که

برعکس است

که

کفش راست درآوردم

که

پوچِ پوچ است

من

از دو تا درختِ قبل تر

تا

هفتاد درختِ بعد تر

در راهم

و

جلوی یک درختِ سیاه برعکس که می رسم

هم

کلید کفش چپم درمی آید

هم

باران می گیرد

امّا

هنوز اذان ظهر را نگفته اند

و

کسی غذای نذری نداده

 

 


 
 
از نیمه شب آن شب
نویسنده : علی کریمی کلایه - ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٤
 

یک داستان:

 

از نیمه شب آن شب

 

 

    صاحبخانه ام را که یادت هست؟ یعنی چرا باید یادت باشد تو که اصلاً او را ندیده ای، همان که ماهی فقط یکبار آنهم فقط سر برج و برای گرفتن کرایه اش بیرون می زد الان سه ماه است پیدایش نشده و با این حساب سه ماه است که من کرایه نداده ام، ماه اوّل که سر و کلّه اش پیدا نشد زیاد تعجّب نکردم، ماه دوم کمی نگران شدم و این ماه از پلّه ها پایین رفتم و در خانه اش را زدم که در را باز نکرد، پشت پنجره هایش هم که از همان روز اوّلی که من آمدم روزنامه چسبانده شده بود و هرچقدر پنجره ها را بالا پایین کردم سوراخی چیزی پیدا کنم که از آنجا تو را دید بزنم بی فایده بود، از این عجیب تر اینکه سه ماه است گردنبندم را گم کرده ام یعنی همان پلاک و زنجیر دوره ی سربازیم را، تو که خودت خوب می دانی این پلاک و زنجیر چقدر برایم اهمیّت دارد آنقدر که با تمام دنیا هم عوضش نمی کنم فقط و فقط به خاطر اینکه مرا همیشه به یاد آن داستانی می اندازد که تا حالا صدبار به آن اشاره کرده ام و قول داده ام بالاخره یک روز تمام و کمال برایت تعریفش کنم، همان داستانی که در یک نیمه شب سر پُست نگهبانی برایم اتّفاق افتاد.

    چهارمین ماه هم گذشت و باز هم خبری از صاحبخانه ام نشد، پلاک و زنجیرم هم هنوز پیدا نشده و عجیب تر از همه ی اینها اینکه الان درست یک ماه است که یک گربه ی سیاه که یک چشمش را هم انگار بچّه ها با سنگ زده اند کور کرده اند می آید جلوی در صاحبخانه می نشیند و سر و صدا راه می اندازد آنهم فقط از الله اکبر اذان ظهر تا الله اکبر اذان مغرب، نه یک ثانیه اینورتر نه یک ثانیه آنورتر، ناگفته نماند که توی این ماه چند بار شال و کلاه کردم بروم پیش پلیس که هربار پشیمان شدم اصلاً بروم آنجا چه بگویم، بگویم آدمی که ماهی فقط پنج دقیقه پیدایش می شد حالا همان پنج دقیقه هم پیدایش نمی شود، راستی یادم رفت بگویم که الان دقیقاً پنج ماه است که از کار بیکار شده ام و از تو چه پنهان کرایه ی این چهارماه را هم نداشتم بدهم اصلاً دروغ چرا هم ته دلم خوشحالم که صاحبخانه پیدایش نیست هم ته دلم از خدا می خواهم حالا حالاها پیدایش نشود.

    پنجمین ماه هم گذشت و باز هم صاحبخانه بی صاحبخانه، در این مدّت راستش را بخواهی به صدای آن گربه ی سیاه یک چشم بدجور عادت کرده ام، اذان ظهر از آمدنش خوشحال می شوم و اذان مغرب هم از رفتنش بدجور ناراحت، بوی بدی که از دو سه ماه پیش توی راهرو پیچیده بود حالا هم بدتر شده هم توی اتاقم هم حس می شود، حالا چند وقتی است که یک گیره ی لباس برمی دارم و به بینی ام می زنم، در ضمن چند بار دیگر هم خانه را زیر و رو کردم، انگار پلاک و زنجیرم آب شده رفته توی زمین، با اینکه انگار دنیا به کام من است امّا هر چه باشد من هم بویی از انسانیّت برده ام و تصمیم گرفته ام سر و تهِ غیبت چند ماهه ی صاحبخانه را دربیاورم، اوّل تنها و بعد هم اگر نشد با کمک پلیس، یعنی همینکه این نامه را هم تمام کردم می روم و در خانه اش را هر جور شده باز می کنم، این نامه را هم می گذارم روی صدها نامه ی دیگری که برایت نوشته ام، تویی که از همان نیمه شب سرِ پُست توی پادگان از من جدا شدی و نماندی ببینی چه بلایی به سرم می آید، گاهی به سرم می زند آدرست را پشت یک پاکت بنویسم و درش را ببندم و بروم آن سرِ شهر یا اصلاً یکی از همین شهرهای اطراف و نامه را بیندازم توی یک صندوق پست بعد با خودم می گویم که چه؟ من که آدرسی از تو به جز آدرس خانه ی خودم ندارم و دوباره نامه به خودم برمی گردد.

    هرچقدر در می زند و صاحبخانه اش را که اسمش را هم نمی داند صدا می زند جوابی نمی شنود بعد دستگیره را پایین می دهد تا با زدن یک تنه ی محکم در را بشکند که در باز می شود، بوی گند تعفّن نمی گذارد یک قدم هم جلوتر برود، گیره ی لباس را از جیبش درمی آورد و روی بینی اش می زند بعد همینطور که تند تند از دهان نفس می کشد می رود تو و دنبال کلید برق می گردد، لامپ را که روشن می کند اوّل هال خالی را برنداز می کند بعد از بین سه تا در مانده ناخودآگاه می رود سمت یکی از درها که انگار عکس عقربِ رویش برایش آشناست، در اتاق را که باز می کند و لامپ را که روشن می کند فریاد بلندی می کشد و عقب عقب می رود تا به دیوار می چسبد، صاحبخانه اش دراز به دراز کف اتاق افتاده در حالی که یک دستش را روی گلوی بریده اش گذاشته و دست دیگرش مشت است، مشتی که یک تکّه از زنجیر پاره شده ی سربازی ی او از آن زده بیرون.

□□□

 

 

و یک سپید:

 

درختی خشک در من است

درختی که ریشه هایش راه می روند

می روند تا بنشینند

وسطِ خیس اتاقم

اتاقی که آنقدر در آن چرخیده ام

که گرد شده

درختی خشک در من است

که از لبهام آب می مکد

آبی که آنقدر آبکی است

که توی گلویم گیر می کند

-کبریت بکش-

این را دختری که در همان روز

با دو نفر خوابید

روی تنه ام حک کرده

دختری که نه بعد از یکی

که قبل از یکی

با من خوابید

درختی خشک در من است

با دو شاخه ی خیلی بلند

و ده شاخه ی خیلی کوتاه

شاخه هایی که پدر و مادرم

لباس های زیرشان را

از آنها آویزان می کنند

و ظهرها وسطِ خشک پذیرایی

توی سایه اش لم می دهند

و برای ششصد و شصت و ششمین بار

اوّلین معاشقه ی زندگیشان را تجربه می کنند

درختی خشک در من است

درختی که خواهرخاله ام

که ده سال پیش ازدواج کرده و

تازه شش ماه است فهمیده نازاست

پارچه ای سبز به یکی از شاخه های خیلی کوچکش بسته و

هر روز بعد از نماز صبح

خودش را به تنه اش می مالد

شاید خدا در رحمش بدمد

و خونی را که از پایین تنه اش جاری است

در هفت جرعه

با هفت صلوات

سر می کشد

درختی خشک در من است

درختی که شب ها خواب پرنده ای قرمز می بیند

پرنده ای که توی قفس پدربزرگ است

قفسی که روی درش صد و چهارده قفل دارد


 
 
کنسرت خیس
نویسنده : علی کریمی کلایه - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٥
 

یک داستان کوتاه

 

کنسرت خیس

 

 

    مرد زیرپوش سفیدش را در می‌آورد، زیرشلوار راه راه سفید و آبیش را هم، ساعتش را باز می‌کند کنج دیوار می‌گذارد و می‌رود توی حمام، شیر آب گرم و سرد را باز می‌کند، صورتش را با آب گرم می‌شورد، توی کاسه‌ی اصلاح کمی آب و خمیر ریش می‌ریزد و شیرهای آب را می‌بندد، صورتش را کف مالی می‌کند، تیغ اصلاح را برمی‌دارد و جلوی آینه می‌ایستد بعد انگار که چیزی یادش رفته باشد سرش را می‌خاراند، چند ثانیه مکث می‌کند و به حالت دو از حمام خارج می‌شود، دو شاخه‌ای را به پریز برق می‌زند، به جلد چند تا از انبوه نوارهای پخش و پلا روی‌ زمین نگاه می‌کند، قاب یکی را می‌بوسد و نوار را داخل ضبط می‌گذارد، آن را روشن می‌کند و صدا را تا آخر زیاد می‌کند، صدای وزش باد توی‌ هال می‌پیچد، برمی‌گردد داخل حمام، صدا را خوب نمی‌شنود، در حمام را باز می‌گذارد، صدا بلند‌تر می‌شود، همینطور که به تک ‌نوازی دف گوش می‌کند صورتش را اصلاح می‌کند، سعی می‌کند این کار را با ریتم آهنگ انجام دهد، آهنگ که تمام می‌شود شیرهای آب را دوباره باز می‌کند و با شروع ‌هم نوازی‌ی تار و تنبک می‌رود زیر دوش، خودش را خوب خیس می‌کند و از زیر دوش بیرون می‌آید، صدای رعد وبرق با صدای شرشر آب درهم می‌آمیزد بعد آهنگ بسیار غمگینی‌ که تک نوازی‌ی کمانچه است شروع می‌شود:

    قسم به صاحب قلم که غیر غم رقم نزد/ و یا زد و برای من رقم به غیر غم نزد

    شعر را تا آخر دکلمه می‌کند و آخر سر بغضش می‌ترکد و با صدای بلند زیر گریه می‌زند، شیرهای آب را تا آخر باز می‌کند، صدای شرشر آب صدای گریه‌اش را خفه می‌کند بعد تیغ را برمی‌دارد و روی مچ دستش می‌گذارد، چشمهایش را می‌بندد، لبانش را گاز می‌گیرد و تیغ را روی مچش می‌کشد، آب خونی را که کف حمام می‌چکد می‌شورد و با خودش می‌برد توی سوراخ فاضلاب، زخم آنقدرها عمیق نیست، دستش را روی مچ بریده‌اش می‌گذارد و همینطور کفی و خیس از حمام به آشپزخانه می‌رود، جعبه‌ی کمکهای اوّلیه را باز می‌کند، باند و نوار چسب را برمی‌دارد و دستش را می‌بندد، برمی‌گردد حمام، شیرهای آب را کم می‌کند، تلفیق دو آهنگ سنّتی و راک که انگار با هم ضبط شده‌اند تمام می‌شود و گروه نوازی‌ی سنتور شروع می‌شود، زیر دوش می‌رود و مچ بریده‌اش را بیرون از آب نگه می‌دارد، آهنگ قطع می‌شود و همزمان با تحریر زدن مرد ادامه پیدا می‌کند، تحریر زدن مرد و آهنگ با بستن همزمان شیرهای آب قطع می‌شوند و صدای کر کننده‌ی کف زدن‌های حاضران فضا را پر می‌کند، مرد بهت زده به تماشاگرانی که ایستاده تشویقش می‌کنند نگاه می‌کند بعد سریع می‌رود حوله را برمی‌دارد دور کمرش می‌پیچد و به تماشاگران تعظیم می‌کند، دختر بچّه‌ای دسته گلی را پرت می‌کند توی حمام، یک مرد مسن می‌آید تو و حلقه‌ی گلی را می‌اندازد دور گردنش، نور فلاش دوربین‌های عکاسی چشمش را اذیت می‌کند بعد در میان تشویق بی‌امان حاضران حمام را ترک می‌کند، لامپ را خاموش می‌کند و در را می‌بندد، صدای تشویق ها ضعیف تر می‌شود و همزمان با خاموش کردن ضبط کاملاً قطع می‌شود، مرد تعجّب می‌کند، با احتیاط دوباره در حمام را باز می‌کند و حمام خالی را برانداز می‌کند، ناگهان زیر خنده می‌زند، خنده‌ای عصبی، در حمام را محکم می‌کوبد، از یخچال قوطی‌ی قرصش را برمی‌دارد، یک مشت قرص توی دهانش می‌ریزد و بطری‌ی آب را سر می‌کشد بعد خودش را نصفه نیمه خشک می‌کند، برق اتاق خوابش را خاموش می‌کند و حلقه‌ی گل را از دور گردنش در می‌آورد و خودش را لخت روی تخت می اندازد، لحاف را روی سرش می‌کشد بعد دست بانداژ شده‌اش را از زیر لحاف در می‌آورد و برای مردم دست تکان می‌دهد.

 

 

 

 

و یک سپید

 

 

 

مادرم توی بالشم

سه قُل گذاشته

دکتر جوابم کرده و

پدر فکر خرید یک قبر دست دوم است

من مریضم

پاهایم فقط

روی یک خط مستقیم راه می روند

و انحراف به چپ

آرزوی سی ساله ی من است

در خواب هایم

همیشه یک نفر مرا تعقیب می کند

یک نفر که وقتی به من می رسد

من است

منی که از خواب می پرد

دهانم بو می دهد

بوی آبی که مادربزرگ

از زیارت آخرش آورده

و انگشتانم آنقدر می لرزند

که انگار دارند چیزی را تایپ می کنند

چیزی که فکر می کنم

صد و بیست و چهار هزارمین بازنویسی ی وصیّت نامه ام است

در سی سالگی

همانقدر احمقم

که در شصت سالگی

آنقدر که در اتاقم را قفل می کنم

و بعد هی مشت می زنم

که کلید ساز

توی هال مغازه باز کرده

من در قرنطینه ام

مادربزرگم در قرنطینه پدرم را زاییده

و پدرم در قرنطینه

مادرم را...

مادرم

از همان روزی که برای زایمان خوابید

در عزای من سیاه پوشید

و حالا سی سال است

با همان لباس سیاه دوش می گیرد

من سی ساله ام

به قول شناسنامه ام

که شناسنامه ی برادر مرده ام بوده

و پاسپورتم

که به خیالش از سفر فرنگ برگشته

پاسپورتی که فقط یک بار

از کشوی زیری

به کشوی رویی سفر کرده

من سی ساله ام

و با امروز

پانزده سال تمام است بالغ شده ام

بدون اینکه حتّی یک بار ارضا شده باشم

در خواب هایم

همیشه یک نفر مرا تعقیب می کند

یک نفر که نمی گذارد

با دختر همسایه

که هر روز آش نذری می آورد

یک دقیقه تنها باشم

تا در کمتر از شصت ثانیه محتلم بشوم

منی که پدربزرگم

هنوز هم

صبح به صبح

غسل جنابت می کند

در سی سالگی

همانقدر احمقم که در شصت سالگی

و هر وقت که می خواهم کفش های پدرم را تو بیاورم

حتماً باید از زیر قرآن رد شوم

من مریضم

بدجور مریض

و انحراف به چپ

آرزوی سی ساله ی من است

 

 

 

 

 

 


 
 
احتمال
نویسنده : علی کریمی کلایه - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
 

یک داستان کوتاه...

 

احتمال

 

    همه ی شلوارهایش را خیس می کند و هر چه پول دارد پاره می کند، بند کفش هایش را باز می کند، توی چاه توالت می اندازد و سیفون را می کشد، باز هم وسوسه ی بیرون رفتن رهایش نمی کند، ماشین اصلاح را برمی دارد و با نمره ی صفر خطّی روی سرش می اندازد، در را قفل می کند و کلیدش را پرت می کند توی کوچه، به هیچ وجه نباید از خانه بیرون برود، توی هال قدم می زند و بلند بلند حرف می زند:

-محاله، اگه از آسمون آیه هم نازل بشه باور نمی کنم، خونه نیست که نیست، مگه هر کی خونه نباشه داره یه جایی یه غلطی می کنه، اصلاً تقصیر خود خاک بر سرمه که امروز زود برگشتم  خونه، که چی؟ مچشو بگیرم، خوب مثلاً حالا گرفتم چه کارش کنم، نفت بریزم سرش و آتیشش بزنم، داشتیم زندگیمونو می کردیم، اونم چه زندگی ای، ببین چطور چند تا آدم حسود همه چی رو کُن فَیَکون کردن، اصلاً گیرم که راست باشه، واسه منِ خاک بر سرِ از دنیا بی خبر که صبح علی الطلوع می رفتم سر کار و شب برمی گشتم خونه هم راست بود؟

    وسوسه دست از سرش برنمی دارد و آخر سر گوشی را برمی دارد و زنگ می زند دفتر یکی از مراجع برایش استخاره بگیرند که می گیرند و بد می آید، گرمکن می پوشد و روی سرش کلاه می گذارد، دمپایی پا می کند، لولای در را باز می کند و راه می افتد سمت خانه ی دوستش، تا مقصد پیاده پانزده دقیقه راه است و تا برسد صد و پانزده بار پا به پا می کند برگردد امّا وسوسه نمی گذارد، همین که می رسد یک تکّه سنگ کوچک برمی دارد و می زند به شیشه ی اتاق خوابشان، دوستش در حالی که پیرهن به تن ندارد می آید پشت پنجره، چند دقیقه ای به هم زل می زنند و بعد بدون اینکه کار خاصّی بکند برمی گردد، باز هم پیاده، به خانه که می رسد می بیند زنش برگشته در حالی که هنوز لباسش را عوض نکرده.

 

 

یک ترانه ی کوتاه...

 

یه وختی یه جایی، یه جایی یه وختی

چه روزای سختی، چه روزای سختی

یه وختی یه جایی درختی طنابی

یه جایی یه وختی طنابی درختی

تو که اعتیادت به تختای دیگست

چه جوری ببندم تو رو به یه تختی

 

 

و چند سپید کوتاه...

 

(1)

بین صد و بیست و چهار هزار نفر

شاهینی که روی شانه ی من نشسته

مرا حاکم شهری کرده

که کلیدش را پدرم برداشته

 

(2)

سیصد و چند سال خوابیدیم

که فقط

سیصد و چند سال خوابیده باشیم

 

(3)

پیش از اعدام

به مترسکی نگاه می کرد

که روی تختش گذاشته بود

پس از اعدام

کلاغ ها

روی قبرش

جفت گیری می کردند

 

(4)

زنی که توی بشقابش جدول حل می کند

پنج افقی است

برای مردی سه حرفی

 

(5)

اتوبوسی که تازه از مرز رد شده

کوچه ای که به نام من است

من فکر می کنم

پس هستم

 

(6)

باید به موقع بیدار می شد

به موقع غذا می خورد

به موقع می خوابید

یک شب

صبر کرد

مادرش که خوابید

پنجره را باز کرد

رو به باد شاشید

 

(7)

جای بینی ام هویج می گذارد

آدم برفی ای که جذام سرش نمی شود