وناش

هنر -داستان کوتاه-شعرکلاسیک-شعر سپید-نقد ادبی

 
از نیمه شب آن شب
نویسنده : علی کریمی کلایه - ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٤
 

یک داستان:

 

از نیمه شب آن شب

 

 

    صاحبخانه ام را که یادت هست؟ یعنی چرا باید یادت باشد تو که اصلاً او را ندیده ای، همان که ماهی فقط یکبار آنهم فقط سر برج و برای گرفتن کرایه اش بیرون می زد الان سه ماه است پیدایش نشده و با این حساب سه ماه است که من کرایه نداده ام، ماه اوّل که سر و کلّه اش پیدا نشد زیاد تعجّب نکردم، ماه دوم کمی نگران شدم و این ماه از پلّه ها پایین رفتم و در خانه اش را زدم که در را باز نکرد، پشت پنجره هایش هم که از همان روز اوّلی که من آمدم روزنامه چسبانده شده بود و هرچقدر پنجره ها را بالا پایین کردم سوراخی چیزی پیدا کنم که از آنجا تو را دید بزنم بی فایده بود، از این عجیب تر اینکه سه ماه است گردنبندم را گم کرده ام یعنی همان پلاک و زنجیر دوره ی سربازیم را، تو که خودت خوب می دانی این پلاک و زنجیر چقدر برایم اهمیّت دارد آنقدر که با تمام دنیا هم عوضش نمی کنم فقط و فقط به خاطر اینکه مرا همیشه به یاد آن داستانی می اندازد که تا حالا صدبار به آن اشاره کرده ام و قول داده ام بالاخره یک روز تمام و کمال برایت تعریفش کنم، همان داستانی که در یک نیمه شب سر پُست نگهبانی برایم اتّفاق افتاد.

    چهارمین ماه هم گذشت و باز هم خبری از صاحبخانه ام نشد، پلاک و زنجیرم هم هنوز پیدا نشده و عجیب تر از همه ی اینها اینکه الان درست یک ماه است که یک گربه ی سیاه که یک چشمش را هم انگار بچّه ها با سنگ زده اند کور کرده اند می آید جلوی در صاحبخانه می نشیند و سر و صدا راه می اندازد آنهم فقط از الله اکبر اذان ظهر تا الله اکبر اذان مغرب، نه یک ثانیه اینورتر نه یک ثانیه آنورتر، ناگفته نماند که توی این ماه چند بار شال و کلاه کردم بروم پیش پلیس که هربار پشیمان شدم اصلاً بروم آنجا چه بگویم، بگویم آدمی که ماهی فقط پنج دقیقه پیدایش می شد حالا همان پنج دقیقه هم پیدایش نمی شود، راستی یادم رفت بگویم که الان دقیقاً پنج ماه است که از کار بیکار شده ام و از تو چه پنهان کرایه ی این چهارماه را هم نداشتم بدهم اصلاً دروغ چرا هم ته دلم خوشحالم که صاحبخانه پیدایش نیست هم ته دلم از خدا می خواهم حالا حالاها پیدایش نشود.

    پنجمین ماه هم گذشت و باز هم صاحبخانه بی صاحبخانه، در این مدّت راستش را بخواهی به صدای آن گربه ی سیاه یک چشم بدجور عادت کرده ام، اذان ظهر از آمدنش خوشحال می شوم و اذان مغرب هم از رفتنش بدجور ناراحت، بوی بدی که از دو سه ماه پیش توی راهرو پیچیده بود حالا هم بدتر شده هم توی اتاقم هم حس می شود، حالا چند وقتی است که یک گیره ی لباس برمی دارم و به بینی ام می زنم، در ضمن چند بار دیگر هم خانه را زیر و رو کردم، انگار پلاک و زنجیرم آب شده رفته توی زمین، با اینکه انگار دنیا به کام من است امّا هر چه باشد من هم بویی از انسانیّت برده ام و تصمیم گرفته ام سر و تهِ غیبت چند ماهه ی صاحبخانه را دربیاورم، اوّل تنها و بعد هم اگر نشد با کمک پلیس، یعنی همینکه این نامه را هم تمام کردم می روم و در خانه اش را هر جور شده باز می کنم، این نامه را هم می گذارم روی صدها نامه ی دیگری که برایت نوشته ام، تویی که از همان نیمه شب سرِ پُست توی پادگان از من جدا شدی و نماندی ببینی چه بلایی به سرم می آید، گاهی به سرم می زند آدرست را پشت یک پاکت بنویسم و درش را ببندم و بروم آن سرِ شهر یا اصلاً یکی از همین شهرهای اطراف و نامه را بیندازم توی یک صندوق پست بعد با خودم می گویم که چه؟ من که آدرسی از تو به جز آدرس خانه ی خودم ندارم و دوباره نامه به خودم برمی گردد.

    هرچقدر در می زند و صاحبخانه اش را که اسمش را هم نمی داند صدا می زند جوابی نمی شنود بعد دستگیره را پایین می دهد تا با زدن یک تنه ی محکم در را بشکند که در باز می شود، بوی گند تعفّن نمی گذارد یک قدم هم جلوتر برود، گیره ی لباس را از جیبش درمی آورد و روی بینی اش می زند بعد همینطور که تند تند از دهان نفس می کشد می رود تو و دنبال کلید برق می گردد، لامپ را که روشن می کند اوّل هال خالی را برنداز می کند بعد از بین سه تا در مانده ناخودآگاه می رود سمت یکی از درها که انگار عکس عقربِ رویش برایش آشناست، در اتاق را که باز می کند و لامپ را که روشن می کند فریاد بلندی می کشد و عقب عقب می رود تا به دیوار می چسبد، صاحبخانه اش دراز به دراز کف اتاق افتاده در حالی که یک دستش را روی گلوی بریده اش گذاشته و دست دیگرش مشت است، مشتی که یک تکّه از زنجیر پاره شده ی سربازی ی او از آن زده بیرون.

□□□

 

 

و یک سپید:

 

درختی خشک در من است

درختی که ریشه هایش راه می روند

می روند تا بنشینند

وسطِ خیس اتاقم

اتاقی که آنقدر در آن چرخیده ام

که گرد شده

درختی خشک در من است

که از لبهام آب می مکد

آبی که آنقدر آبکی است

که توی گلویم گیر می کند

-کبریت بکش-

این را دختری که در همان روز

با دو نفر خوابید

روی تنه ام حک کرده

دختری که نه بعد از یکی

که قبل از یکی

با من خوابید

درختی خشک در من است

با دو شاخه ی خیلی بلند

و ده شاخه ی خیلی کوتاه

شاخه هایی که پدر و مادرم

لباس های زیرشان را

از آنها آویزان می کنند

و ظهرها وسطِ خشک پذیرایی

توی سایه اش لم می دهند

و برای ششصد و شصت و ششمین بار

اوّلین معاشقه ی زندگیشان را تجربه می کنند

درختی خشک در من است

درختی که خواهرخاله ام

که ده سال پیش ازدواج کرده و

تازه شش ماه است فهمیده نازاست

پارچه ای سبز به یکی از شاخه های خیلی کوچکش بسته و

هر روز بعد از نماز صبح

خودش را به تنه اش می مالد

شاید خدا در رحمش بدمد

و خونی را که از پایین تنه اش جاری است

در هفت جرعه

با هفت صلوات

سر می کشد

درختی خشک در من است

درختی که شب ها خواب پرنده ای قرمز می بیند

پرنده ای که توی قفس پدربزرگ است

قفسی که روی درش صد و چهارده قفل دارد