وناش

هنر -داستان کوتاه-شعرکلاسیک-شعر سپید-نقد ادبی

 
کنسرت خیس
نویسنده : علی کریمی کلایه - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٥
 

یک داستان کوتاه

 

کنسرت خیس

 

 

    مرد زیرپوش سفیدش را در می‌آورد، زیرشلوار راه راه سفید و آبیش را هم، ساعتش را باز می‌کند کنج دیوار می‌گذارد و می‌رود توی حمام، شیر آب گرم و سرد را باز می‌کند، صورتش را با آب گرم می‌شورد، توی کاسه‌ی اصلاح کمی آب و خمیر ریش می‌ریزد و شیرهای آب را می‌بندد، صورتش را کف مالی می‌کند، تیغ اصلاح را برمی‌دارد و جلوی آینه می‌ایستد بعد انگار که چیزی یادش رفته باشد سرش را می‌خاراند، چند ثانیه مکث می‌کند و به حالت دو از حمام خارج می‌شود، دو شاخه‌ای را به پریز برق می‌زند، به جلد چند تا از انبوه نوارهای پخش و پلا روی‌ زمین نگاه می‌کند، قاب یکی را می‌بوسد و نوار را داخل ضبط می‌گذارد، آن را روشن می‌کند و صدا را تا آخر زیاد می‌کند، صدای وزش باد توی‌ هال می‌پیچد، برمی‌گردد داخل حمام، صدا را خوب نمی‌شنود، در حمام را باز می‌گذارد، صدا بلند‌تر می‌شود، همینطور که به تک ‌نوازی دف گوش می‌کند صورتش را اصلاح می‌کند، سعی می‌کند این کار را با ریتم آهنگ انجام دهد، آهنگ که تمام می‌شود شیرهای آب را دوباره باز می‌کند و با شروع ‌هم نوازی‌ی تار و تنبک می‌رود زیر دوش، خودش را خوب خیس می‌کند و از زیر دوش بیرون می‌آید، صدای رعد وبرق با صدای شرشر آب درهم می‌آمیزد بعد آهنگ بسیار غمگینی‌ که تک نوازی‌ی کمانچه است شروع می‌شود:

    قسم به صاحب قلم که غیر غم رقم نزد/ و یا زد و برای من رقم به غیر غم نزد

    شعر را تا آخر دکلمه می‌کند و آخر سر بغضش می‌ترکد و با صدای بلند زیر گریه می‌زند، شیرهای آب را تا آخر باز می‌کند، صدای شرشر آب صدای گریه‌اش را خفه می‌کند بعد تیغ را برمی‌دارد و روی مچ دستش می‌گذارد، چشمهایش را می‌بندد، لبانش را گاز می‌گیرد و تیغ را روی مچش می‌کشد، آب خونی را که کف حمام می‌چکد می‌شورد و با خودش می‌برد توی سوراخ فاضلاب، زخم آنقدرها عمیق نیست، دستش را روی مچ بریده‌اش می‌گذارد و همینطور کفی و خیس از حمام به آشپزخانه می‌رود، جعبه‌ی کمکهای اوّلیه را باز می‌کند، باند و نوار چسب را برمی‌دارد و دستش را می‌بندد، برمی‌گردد حمام، شیرهای آب را کم می‌کند، تلفیق دو آهنگ سنّتی و راک که انگار با هم ضبط شده‌اند تمام می‌شود و گروه نوازی‌ی سنتور شروع می‌شود، زیر دوش می‌رود و مچ بریده‌اش را بیرون از آب نگه می‌دارد، آهنگ قطع می‌شود و همزمان با تحریر زدن مرد ادامه پیدا می‌کند، تحریر زدن مرد و آهنگ با بستن همزمان شیرهای آب قطع می‌شوند و صدای کر کننده‌ی کف زدن‌های حاضران فضا را پر می‌کند، مرد بهت زده به تماشاگرانی که ایستاده تشویقش می‌کنند نگاه می‌کند بعد سریع می‌رود حوله را برمی‌دارد دور کمرش می‌پیچد و به تماشاگران تعظیم می‌کند، دختر بچّه‌ای دسته گلی را پرت می‌کند توی حمام، یک مرد مسن می‌آید تو و حلقه‌ی گلی را می‌اندازد دور گردنش، نور فلاش دوربین‌های عکاسی چشمش را اذیت می‌کند بعد در میان تشویق بی‌امان حاضران حمام را ترک می‌کند، لامپ را خاموش می‌کند و در را می‌بندد، صدای تشویق ها ضعیف تر می‌شود و همزمان با خاموش کردن ضبط کاملاً قطع می‌شود، مرد تعجّب می‌کند، با احتیاط دوباره در حمام را باز می‌کند و حمام خالی را برانداز می‌کند، ناگهان زیر خنده می‌زند، خنده‌ای عصبی، در حمام را محکم می‌کوبد، از یخچال قوطی‌ی قرصش را برمی‌دارد، یک مشت قرص توی دهانش می‌ریزد و بطری‌ی آب را سر می‌کشد بعد خودش را نصفه نیمه خشک می‌کند، برق اتاق خوابش را خاموش می‌کند و حلقه‌ی گل را از دور گردنش در می‌آورد و خودش را لخت روی تخت می اندازد، لحاف را روی سرش می‌کشد بعد دست بانداژ شده‌اش را از زیر لحاف در می‌آورد و برای مردم دست تکان می‌دهد.

 

 

 

 

و یک سپید

 

 

 

مادرم توی بالشم

سه قُل گذاشته

دکتر جوابم کرده و

پدر فکر خرید یک قبر دست دوم است

من مریضم

پاهایم فقط

روی یک خط مستقیم راه می روند

و انحراف به چپ

آرزوی سی ساله ی من است

در خواب هایم

همیشه یک نفر مرا تعقیب می کند

یک نفر که وقتی به من می رسد

من است

منی که از خواب می پرد

دهانم بو می دهد

بوی آبی که مادربزرگ

از زیارت آخرش آورده

و انگشتانم آنقدر می لرزند

که انگار دارند چیزی را تایپ می کنند

چیزی که فکر می کنم

صد و بیست و چهار هزارمین بازنویسی ی وصیّت نامه ام است

در سی سالگی

همانقدر احمقم

که در شصت سالگی

آنقدر که در اتاقم را قفل می کنم

و بعد هی مشت می زنم

که کلید ساز

توی هال مغازه باز کرده

من در قرنطینه ام

مادربزرگم در قرنطینه پدرم را زاییده

و پدرم در قرنطینه

مادرم را...

مادرم

از همان روزی که برای زایمان خوابید

در عزای من سیاه پوشید

و حالا سی سال است

با همان لباس سیاه دوش می گیرد

من سی ساله ام

به قول شناسنامه ام

که شناسنامه ی برادر مرده ام بوده

و پاسپورتم

که به خیالش از سفر فرنگ برگشته

پاسپورتی که فقط یک بار

از کشوی زیری

به کشوی رویی سفر کرده

من سی ساله ام

و با امروز

پانزده سال تمام است بالغ شده ام

بدون اینکه حتّی یک بار ارضا شده باشم

در خواب هایم

همیشه یک نفر مرا تعقیب می کند

یک نفر که نمی گذارد

با دختر همسایه

که هر روز آش نذری می آورد

یک دقیقه تنها باشم

تا در کمتر از شصت ثانیه محتلم بشوم

منی که پدربزرگم

هنوز هم

صبح به صبح

غسل جنابت می کند

در سی سالگی

همانقدر احمقم که در شصت سالگی

و هر وقت که می خواهم کفش های پدرم را تو بیاورم

حتماً باید از زیر قرآن رد شوم

من مریضم

بدجور مریض

و انحراف به چپ

آرزوی سی ساله ی من است