وناش

هنر -داستان کوتاه-شعرکلاسیک-شعر سپید-نقد ادبی

 
بارانی
نویسنده : علی کریمی کلایه - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧
 

نام ممنوع تو فقط جاری ست

بر زبانم که زیر سیگاری ست

 

در ابتدا از همه ی دوستانی که در کنار من و شعرهایم بودند تا در این مدت کوتاه به  7000 دانلود برسد عاشقانه سپاسگزارم. و به امید آن روز می نشینم که مجموعه ی داستان هایم بر روی صفحات مقدس کاغذ به چاپ برسند و در اختیار شما قرار بگیرند.

 دوستانی که هنوز موفق به «دانلود رایگان» مجموعه نشده اند می توانند آن را در این آدرس دانلود کنند:

آدرسی برای دانلود رایگان مجموعه ی «خانه ای که وسط اتوبان است»

 

یک داستان:

«بارانی»

 

      مرد یقه‌ی پیراهن رنگ و رو رفته و پاره‌اش را بالا می‌زند، سرش را لای شانه هایش فـرو می‌برد، دستهایش را به هم می‌مالد و ها می‌کند. نگاهی به شست بیرون آمده از کفش دهان باز کرده‌اش می‌اندازد. می خواهد شست را تا کند یا بکشد تو، شست فرمان نمی‌برد. شلوار جین کهنه‌اش را با دست هایی که توی جیب فرو برده کمی بالا می‌دهد، جورابی که ندارد مچ پاهای لاغر و زردش را نمی‌پوشاند.

    باد، باران را شلّاقی به سر و صورت مرد می‌کوبد. خطّی سیاه از شقیقه هایش جاری شده از گردن می‌چکد پایین. آب از جو بالا آمده وسط پیاده رو جاری است. شلوار جین مرد تا زانو خیس است. مرد به لامپ چراغ برق نگاه می‌کند، باران شدیدتر از آن است که بشود زیرش دوام آورد.

    بارانی سورمه‌ای توی تن مانکن مثل همیشه شیک ایستاده. چراغ های توی ویترین انگار فقط سمت مانکن نشانه رفته اند، بارانی شیک تر از شب های قبل به نظر می‌رسد. مرد مثل تمام شبهای گذشته پشت ویترین بوتیک ایستاده و بدون آنکه کوچک ترین تکانی بخورد فقط و فقط به بارانی خیره شده، حتّی امشب هم که هوا خراب است نمی‌رود سرپناهی چیزی برای خودش پیدا کند سگ لرز نزند. مردمی که سراسیمه می‌دوند برای لحظاتی می‌ایستند به او زل می‌زنند و برای مغازه داران اطراف که در درگـاه ایستاده اند سری به علامت تعجب تکان می‌دهند.

    بوتیک دار می‌رود پشت پیش خوان، استکانی برمی‌دارد و چای می‌ریزد، چند تا قند برمی‌دارد و از مغازه می‌زند بیرون. مرد قبول نمی‌کند، سگ لرز می‌زند و همینطور به بارانی نگاه می‌کند، مثل هر شب.

    بوتیک دار می‌رود داخل، شماره‌ای را می‌گیرد. چند دقیقه‌ای حرف می‌زند و گوشی را می‌گذارد. بعد پشت یکی از ویترین ها می‌رود، یک بارانی سورمه ای درست مثل همان که تن مانکن اسـت برمی‌دارد، بیرون می‌آید و خودش با دست های خودش آنرا تن مرد می‌کند.

    مرد یقه‌ی بارانی سورمه‌ای‌اش را بالا می‌زند، سرش را لای شانه هایش فرو می‌برد و باز زل می‌زند به بارانی‌ ِ سورمه‌ای ِ‌ پشت ویترین. مثل هر شب... 

 

 

 

 

یک غزل از دکتر سیّد مهدی موسوی:

 مهم ترین علّت زن، پرنده هایی قشنگ است

زنی که علّت ندارد، فقط صدایی قشنگ است

بریده بودم طنابی که زن خودش را ببازد

بیا دوباره بمیریم بهشت جایی قشنگ است

و نصفه ی تیغ خوب است... و قرص چیز بدی نیست

و در میان دل شب، پل هوایی قشنگ است

زنی که عاشق بمیرد... و مرد از خود بخندد

اگرچه امکان ندارد... و جابجایی قشنگ است

که چشم من قهوه ای بود که سر کشیدی و رفتی

اگرچه تلخ است در تو ولی جدایی قشنگ است

تو که بیایی جهان را... تو که بیایی زمان را...

مهم تر از هر چه باید، تو که بیایی قشنگ است!

کسی که در قلب من مُرد سؤال می کرد از خود

چه راه بی بازگشتی، چرا رهایی قشنگ است؟

و زن که خاموش می ماند... و زن که خاموش مانده

و زن شروعی قشنگ است... و انتهایی قشنگ است

 

 

و یک سپید:

ابرها شکل تو را گرفته اند

و شکل سگی را که هرگز نداشتی

بشقابی که از اینجا

خالی تر از آنجاست

چمدانی که آنقدر سنگین بسته ای

که دارد مه می شود

و کلاه شعبده بازی که هنوز

یک تکه ابر بی شکل است

ابرها شکل تو را گرفته اند

شکل سگی را که روی چمدان نشسته

بشقابی که از اینجا

پُرتر از آنجاست

و شعبده بازی

که یک تکه ابر بی شکل را روی سرش گذاشته

از این بالا

تو فقط شکل دختری هستی

که کنار چمدان نشسته

دختری که منتظر سگی است

و مردی

با کلاه سربازان روسی