وناش

هنر -داستان کوتاه-شعرکلاسیک-شعر سپید-نقد ادبی

 
بازخوانی ی یک دفترچه ی خاطرات
نویسنده : علی کریمی کلایه - ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٤
 

اول اینکه وبلاگ سید مهدی موسوی دوباره و دوباره فیلتر شد تقریباَ مثل خودش 

و دوم اینکه حمید چشم آور داره یه کتابی جمع می کنه از غزل کشور که واسه ی توضیحات بیشتر می تونین به وبلاگ خودش سر بزنین به آدرس eros-ch.blogfa.com

 

 

 

یک داستان:

 

بازخوانی‌ی یک دفترچه‌ی خاطرات

 

 -داره چکار می‌کنه؟

-خوابه.

-چه عجب بالاخره خوابید.

-دیر کردی!

-جلسه‌ی توجیهی بودم.

-بیا پستو تحویل بگیر.

-اینم امضا.

- ساعتم بزن!

    دارد خوابش می‌برد که سر و صدایی بیدارش می‌کند، سوژه انگار بیدار شده.

-بدجنس من هنوز خوابم می‌آد.

-عمدی نبود و نمی‌خواستم بیدارت کنم.

-حالا که کردی، ببینم برنامه‌ی امروزت چیه؟

-برنامه‌ی امروزمون اینه که من اول یه دوش می‌گیرم بعد می‌رم نون تازه می‌خرم و تا تو چایی رو دم کنی برمی‌گردم اونوقت وسط صبحانه خوردن راجع به برنامه م حرف می‌زنیم.

-اون شکرو بده! امروز بعد از ظهر جلسه‌ی ‌رونمایی ‌و نقد کتاب چرچیله.

-ببینم جلوی خودشم بهش می‌گین چرچیل؟

-جلوی کی؟ چرچیل؟

    زن بلند بلند می‌خندد.

-حالا کتابو خوندی؟ چطور بود؟

-واسه من که از جیک و پوک زندگیش خبر دارم چیز تازه‌ای نداشت، تو که می‌دونی اون راجع به زندگی‌ی واقعی ی خودش می‌نویسه و زیر زمینیم چاپشون می کنه، جلسه ی امروزشم بی سر و صدا برگزار می شه.

-تو این کتابم راجع به ما نوشته؟

-آره، هرجا آقای الف هست یعنی من هرجا هم خانم ی هست یعنی‌ تو.

-حالا چرا الف و ی؟

-چه می دونم، حتماً یعنی سی تا حرف بینمون فاصله هست.

-چند تا بالش؟

    مأمور لبخند به لب دکمه‌ی ‌ضبط را می‌زند و می‌رود دستشویی بعد دستش را سرسری ‌می‌شوید و برمی‌گردد سر پست.

-واست چایی بریزم؟ گفتم واست چایی ‌بریزم؟

-این قوطی‌ی واکس لعنتی رو ندیدی؟

    مأمور زیر لب می‌گوید پشت جا کفشی رو نگاه کردی.

-پشت جا کفشی ‌رو نگاه کردی؟

-پیداش کردم.

-جا کفشی‌ رو یا قوطی‌ی ‌واکسو؟

-پس چرا اینقدر شلوغش کردی اگه یکی از همسایه ها راپورت بده چی؟

-مثل اینکه رونمایی ی بزرگترین کتاب قرنه ها.

-مگه قراره کتاب جوانان چرا رو رونمایی کنن؟ اونکه صدبار قبلاْ چاپ شده.

-تو که اینو می‌گی وای‌ به حالم با این همه منتقد دندون تیز کرده.

-حالا متن سخنرانیتو نوشتی؟

-مگه مراسم نوبله؟

-مراسم دوئل که هست.

-قافیه‌هاش که چفت و جور شد حالا بشین زور بزن بیتشو بگو، جون به جونت کنن شاعری دیگه.

-اسمتو صدا کردن آقای رمان نویس!

    مأمور نفسی عمیق می‌کشد، دکمه‌ی ضبط را می‌زند و از فلاکس برای خودش چای می‌ریزد.

-چقدر دیر بر‌گشتی؟

-نقد رمان بود نه مجموعه‌ی‌ شعر.

-واسه این بود که موقع نقد کتاب خودت نرفته ‌بیرون برگشتی؟

-آخی! یادش به خیر، توی سلول و رو قوطی‌ ی ‌کبریتا، پاکت خالی‌ ی سیگارا و دستمال کاغذیا.

- این کلمه های آخری اسم کتابه؟

-نه، اولین نسخه ی خود کتابه، ‌اسم کتاب غیر قابل چاپه.

-درست مثل اسم خودت که اونم غیر قابل چاپه.

-کتابی رو که... تازه اونم کتاب شعری رو که به اسم یه شاعر ساختگی چاپ بشه اونم زیر زمینی و محدود کسی نمی خرتش و خود به خود اسم کتاب می شه قابل شما رو نداره، بگذریم حالا مثل همیشه با چشمای بسته یه فیلم که خدا کنه شانس بیاریم و جدید باشه ورمی دارم تا دو ساعتی از این مملکت فرار ذهنی کنیم.

    مأمور خمیازه ای می کشد، چشمهایش را می‌مالد و به ساعت نگاه می‌کند، شیفت بعد کمی دیر کرده و او هم دیگر نای کار کردن ندارد.

    همه‌ی سال یک طرف/همه‌ی‌سال یک طرف/یک طرف زنهایی‌ که بعد از معاشقه سیگار می‌کشند/یک طرف زنهایی که بعد از معاشقه سیگار می‌کشند.

-گفتی سیگار، یه نخ بده! فالبداهه گفتی؟

-مثلاً داشتم می‌گفتم، تو که همین الان سیگارتو خاموش کردی.

-اینجوری که تو گفتی یعنی‌ من روزی ‌بیست دفعه باهات معاشقه می کنم یا اینکه آخر شب فقط یه نخ سیگار می کشم.

-من که نگفتم فقط!

-بگو فقط...

    مأمور دستگاه را برای‌ دقایقی‌ خاموش می‌کند و دوباره به ساعتش نگاه می‌کند که همکارش می رسد.

-چرا اینقدر دیر کردی؟ من که دیگه غلط بکنم دو شیفت پشت سر هم وایسم.

-جلسه‌ی‌ توجیهی بودم.

-از اون جلسه هایی که دیشب من بودم یا واقعاً جلسه بود؟

-از هر دوتاش، گزارش کارتو همینجا می‌نویسی یا دوباره برخلاف ابلاغیه می‌بری خونه؟ چرا دستگاه خاموشه!

-اخه الان اگه بخوانم نه می تونن راجع به سیاست فکر کنن نه حرف بزنن.

-آها ! گرفتم.

    به خانه که می‌رسد رمز کیف را می‌زند و بازش می‌کند، فرم های گزارش کار را در می‌آورد، در اتاق را قفل می‌کند و می‌نشیند پشت میز تحریر.

    از:37835م

    به:45/2ر

    موضوع:پر15195ه

    در ساعت 10:30 دقیقه‌ی صبح که پست را از 51699م تحویل گرفتم سوژه خواب بود و ساعت 10:57 از خواب بیدار شد. ساعت 11:21 بعد از گرفتن دوش برای خرید نان از منزل خارج شد و ساعت 11:35 هم برگشت. سوژه در طول مسیر رفت و برگشت با هیچ کسی هم کلام نشد، سر میز صبحانه به همسرش راجع به برنامه‌ی امروزش توضیح داد. ضمن صحبت از نویسنده‌ای که معلوم بود دوست نزدیکش است با نام مستعار چرچیل نام برد. دلیلی برای ذکر این نام مستعار گفته نشد. سوژه به همسرش گفت طبق برنامه باید به جلسه‌ی ‌رونمایی ‌و نقد کتاب چرچیل برود. جلسه ای غیر رسمی و با حضور کسانی که تلفنی دعوت شده اند(آدرس جلسه در پاورقی قید خواهد شد) ضمناّ فهمیده شد که منبع کتاب چرچیل زندگی‌ی ‌واقعی‌ی ‌خودش است که چون با سوژه رابطه ی نزدیکی دارد در جاهایی‌ به او و همسرش پرداخته یعنی این رمان می‌تواند حاوی‌ی نکات جدیدی ‌از سوژه باشد. سوژه رأس ساعت 13:07 از خانه به قصد شرکت در جلسه بیرون زد. در بین راه جلوی یک شیرینی ‌فروشی و بعد یک دکه‌ی ‌گل ‌فروشی جهت خرید توقف کوتاهی ‌کرد. گل‌فروش و شیرینی‌فروش آشنایش به نظر می‌رسیدند اما این آشنایی از حد سلام و علیک و صحبت‌های روزمره بیشتر نبود. ساعت 14:03 به محل جلسه رسید و با استقبال گرم دیگران روبرو شد بعد با چرچیل که در طول جلسه هم کسی نام واقعی ی او را ذکر نکرد(به جز یک مورد که از تریبون نامش را بردند و به علت همزمانی با حرف زدن سوژه دقت نشد) هم کلام شد(ضمناّ کتاب چرچیل هم تهیه و ضمیمه‌ی گزارش خواهد شد) در طول جلسه و حین سخنرانی‌ها صحبت خاصی از خود سوژه و اطرافیانش شنیده نشد اما حین مراسم پذیرایی دو تن از شاگردان سابقش در مورد ممیزی و خفقان ادبی و امکان چاپ بیرون از مرزها حرف زدند که متأسفاته نام هیچ کدامشان برده نشد. حدود ساعت17:37 سوژه جلسه را به قصد خانه ترک کرد بدون اینکه در طول مسیر اتفاق خاصی ‌برایش بیفتد. رأس ساعت18:24 به خانه رسید و بعد از دادن گزارش کوتاهی از جلسه به همسرش با یکدیگر مشغول دیدن فیلمی به نام نمایش ترومن شدند که نام کارگردان و کشور سازنده‌آش متعاقباّ اعلام خواهد شد. موضوع فیلم تقریباً و از روی صدایی‌ که شنیده می شد راجع به یک کمپانی عظیم فیلم‌ سازی است که زندگی‌ی واقعی‌ی یک مرد را از کودکی تا هنگامی که خبر‌دار می‌شود جایی که در آن زندگی می‌کند و همه‌ی اتفاقاتی که برایش می‌افتد ساختگی‌است برای جهانیان پخش می‌کند(اطلاعات دقیق‌تر و کامل‌تر و تحلیل پان پس از رویت کارشناس فرهنگی گزارش خواهد شد) در حین پخش فیلم حرف خاصی ‌زده نشد. در ساعت20:28 و سر سفره‌ی‌ شام سوژه شعر جدیدی با مضمون: همه‌ی سال یک طرف- همه‌ی سال یک طرف- یک طرف زنهایی که بعد از معاشقه سیگار می‌کشند- یک طرف زنهایی که بعد از معاشقه سیگار می‌کشند- خواند که با صحبت کردن بد موقع زنش ناتمام ماند سپس درباره ی آخرین کتابش حرف زد و بعد مشغول معاشقه شدند. در ساعت 21:30 پست با نیم ساعت تأخیر به 51699م تحویل داده شد.

                                                       پایان گزارش

 

آدرس جلسه: م6الف خ12غ پ13 ط2

-مسواکتو زدی؟

-نه، فعلاً دارم اتفاقای‌ امروز رو تو دفتر خاطراتم می‌نویسم.

    ساعت از ده بیشتر بود که از خواب بیدار شدم، صبحی مثل همه‌ی‌ صبح‌های پاییزی ی دیگه گیج و حامله، اونقدر موقع پایین اومدن از تخت سر و صدا کردم که عروسکم غرغر کنان بیدار شد، گفتم تا خوب‌‌ تر بیدار می‌شه و خوب‌تر چایی‌دم می‌کنه و خوب تر میز صبحانه رو می‌چینه منم سریع یه دوش می‌گیرم و سریع می‌رم دو تا نون تازه می‌خرم و سریع برمی گردم، نون گرفتن تنها کاریه توی این همه کار مثلاّ کار که نشون می‌ده یه مرد هنوزغیرتیه یا نه، امروز نقد رمان جدید چرچیل بود که تازه از مسافرت برگشته بود، از مسافرت مثل همیشه قاچاقیش، ظهر ‌رفتم جلسه‌ی رونمایی و نقد کتابش که نود و نه بار تأکید کرده بود حتماً باشم آخه من یه جورایی ساقدوش ادبیشم، دور و بر ساعت یک اتو کشیده و مرتب با همون کت و شلوار راه راه کرمم که فقط تو جلسه‌های ادبی اونو می‌پوشم از خونه زدم بیرون، تو راه یه دسته گل و یه جعبه‌ی ‌شیرینی در حد وسع بی ‌وسعم خریدم و بعد از یک ساعت رانندگی تو این شهر لعنتی و خیابونای لعنتی و ترافیک لعنتی بالاخره رسیدم به اون آدرس لعنتی، بعد از بالاخره پارک کردن و بالاخره از پله‌هایی که تموم نمی‌شدن بالا رفتن و بالاخره زنگ رمزی رو زدن چشمم به جمال خیلی‌ها روشن شد، خیلی‌ها ‌که خیلی ‌وقت بود ندیده بودمشونو و خیلی‌ هم برام سنگ تموم گذاشتنو خیلی هم تحویلم گرفتن، جلسه جلسه‌ی‌ بدی نبود و کتاب کتاب بدی نبود و به قول یکی دو تا از منتقدا حتی پرداخت یکی از شخصیت‌ها به اسم الف که مرز بین شوخی کردن و جدی بودنش معلوم نبود شاهکار بود که من بودم و شاهکار بودم، وسط پذیرایی هم یکی دو تا از شاگردای کارگاه های غیر رسمی ی  نه موقع تعطیلیم رو دیدم که از وضعیت سانسور و توقیف کتاب سرشون خون بود، بالاخره هرچی باشه شاگرد به استاد می‌ره دیگه. خونه هم که رسیدم حدود شیش بود و عروسک حسابی همه جا رو برق انداخته بود و تا بیاد سئوال پیچم کنه فوری یه فیلم گذاشتم تو دستگاه و نشوندمش رو کاناپه جلوی تلویزیون، فیلم که شروع شد دیدم نمایش ترومنه، دیدم هم فیلم بدی نیست هم عروسک ندیده، به نظـــر من کـــــــه کاملاً برعکس نظر عروسکه که همیشه نماینده‌ی ‌قشر عظیمی از قشرعظیم اینجور مخاطباست، شخصیت ترومن اصلاّ احتیاجی به هم‌ دردی ‌نداره یعنی اون زندگیشو کرده حالا چه چیده شده و چه دیده شده، از نظر خودش تمام اون لحظاتو واقعاّ زندگی کرده حتی با وجود برهنه بودن اون بیست درصد پشت دیوارش، به نظرم این بقیه‌ی آدمای دنیان که احتیاج به دلسوزی دارن چون بدون اینکه بدونن شدن دفترچه خاطرات ترومن، فکرشو بکن، اینکه نه تنها جای خودت زندگی نکنی، نه تنها جای یکی دیگه هم زندگی نکنی که فقط بشینی و ببینی که یه نفر زندگیشو چطور زندگی می‌کنه، این خیلی‌ دردناکه و تازه وقتی‌ دردناک‌تر می‌شه که آخرش باید جای خودت که اصلاً زندگیش نکردی بمیری، یا مثلاً فکرشو بکن یه جوری یه روز اون آدم متوجه می‌شه و گذری می‌بینتت و در حالی که تو فکره ازت می‌پرسه: ببخشید! حافظه م الان یاریم نمی‌کنه، می‌شه بهم بگین تو یه همچین ساعتی‌، تو یه همچین روزی دو سال پیش من داشتم چکار می‌کردم...