وناش

هنر -داستان کوتاه-شعرکلاسیک-شعر سپید-نقد ادبی

 
احتمال
نویسنده : علی کریمی کلایه - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
 

یک داستان کوتاه...

 

احتمال

 

    همه ی شلوارهایش را خیس می کند و هر چه پول دارد پاره می کند، بند کفش هایش را باز می کند، توی چاه توالت می اندازد و سیفون را می کشد، باز هم وسوسه ی بیرون رفتن رهایش نمی کند، ماشین اصلاح را برمی دارد و با نمره ی صفر خطّی روی سرش می اندازد، در را قفل می کند و کلیدش را پرت می کند توی کوچه، به هیچ وجه نباید از خانه بیرون برود، توی هال قدم می زند و بلند بلند حرف می زند:

-محاله، اگه از آسمون آیه هم نازل بشه باور نمی کنم، خونه نیست که نیست، مگه هر کی خونه نباشه داره یه جایی یه غلطی می کنه، اصلاً تقصیر خود خاک بر سرمه که امروز زود برگشتم  خونه، که چی؟ مچشو بگیرم، خوب مثلاً حالا گرفتم چه کارش کنم، نفت بریزم سرش و آتیشش بزنم، داشتیم زندگیمونو می کردیم، اونم چه زندگی ای، ببین چطور چند تا آدم حسود همه چی رو کُن فَیَکون کردن، اصلاً گیرم که راست باشه، واسه منِ خاک بر سرِ از دنیا بی خبر که صبح علی الطلوع می رفتم سر کار و شب برمی گشتم خونه هم راست بود؟

    وسوسه دست از سرش برنمی دارد و آخر سر گوشی را برمی دارد و زنگ می زند دفتر یکی از مراجع برایش استخاره بگیرند که می گیرند و بد می آید، گرمکن می پوشد و روی سرش کلاه می گذارد، دمپایی پا می کند، لولای در را باز می کند و راه می افتد سمت خانه ی دوستش، تا مقصد پیاده پانزده دقیقه راه است و تا برسد صد و پانزده بار پا به پا می کند برگردد امّا وسوسه نمی گذارد، همین که می رسد یک تکّه سنگ کوچک برمی دارد و می زند به شیشه ی اتاق خوابشان، دوستش در حالی که پیرهن به تن ندارد می آید پشت پنجره، چند دقیقه ای به هم زل می زنند و بعد بدون اینکه کار خاصّی بکند برمی گردد، باز هم پیاده، به خانه که می رسد می بیند زنش برگشته در حالی که هنوز لباسش را عوض نکرده.

 

 

یک ترانه ی کوتاه...

 

یه وختی یه جایی، یه جایی یه وختی

چه روزای سختی، چه روزای سختی

یه وختی یه جایی درختی طنابی

یه جایی یه وختی طنابی درختی

تو که اعتیادت به تختای دیگست

چه جوری ببندم تو رو به یه تختی

 

 

و چند سپید کوتاه...

 

(1)

بین صد و بیست و چهار هزار نفر

شاهینی که روی شانه ی من نشسته

مرا حاکم شهری کرده

که کلیدش را پدرم برداشته

 

(2)

سیصد و چند سال خوابیدیم

که فقط

سیصد و چند سال خوابیده باشیم

 

(3)

پیش از اعدام

به مترسکی نگاه می کرد

که روی تختش گذاشته بود

پس از اعدام

کلاغ ها

روی قبرش

جفت گیری می کردند

 

(4)

زنی که توی بشقابش جدول حل می کند

پنج افقی است

برای مردی سه حرفی

 

(5)

اتوبوسی که تازه از مرز رد شده

کوچه ای که به نام من است

من فکر می کنم

پس هستم

 

(6)

باید به موقع بیدار می شد

به موقع غذا می خورد

به موقع می خوابید

یک شب

صبر کرد

مادرش که خوابید

پنجره را باز کرد

رو به باد شاشید

 

(7)

جای بینی ام هویج می گذارد

آدم برفی ای که جذام سرش نمی شود

 


 
 
صف
نویسنده : علی کریمی کلایه - ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٤
 

صف

 

 

    صف کشیده بودیم.بی دلیل.ساعتها بود که ایستاده بودیم و صف تکان نمی خورد فقط لحظه لحظه طولش زیادتر می شد.هیچ کس نمی دانست برای چه ایستاده با این حال برای دقیقه ای هم شده نوبتش را نمی سپرد از صف خارج شود برود آن جلو، آن جلویی که دیده نمی شد، آن جلویی که در پیچ و خم کوچه ها گم می شد ببیند چه خبر است، اصلاَ برود چند قدم آنطرف تر در فضایی خالی تر نفسی به راحتی بکشد، آبی بخورد، دست به آبی برود و سیگاری روشن کند. صف کشیده بودیم فقط به خاطر فلسفه صف کشیدن صفها همیشه به این خاطر شکل می گیرند که چیزی پایین تر از ارزش واقعیش، نذری، قربانی ای یا آگهی استخدامی به چشم یک نفر بخورد، اما اگر کسی برنگردد حتی شده دست خالی قضیه پیچیده می شود و اگر برای ایجاد نظم شکل گرفته باشد باید نظم دهنده ای باتوم به دست، سوت به لب یا تفنگ به دوش بسته به شرایط هر چند نفر را کنترل کند، اما حالا بدون هیچ کنترل کننده ای هیچ کسی نفسی خارج از ریتم نمی کشید. گاهی کافی است دو نفر پشت سرهم بایستند تا در عرض چند دقیقه صفی طولانی تشکیل شود.

    صف کشیده بودیم بدون اینکه حتی به جیبمان توجه داشته باشیم، بدون اینکه حتی به پشتمان توجه داشته باشیم، چسبیده بودیم به نفر جلو بدون اینکه حتی به جنسش توجه داشته باشیم، بدون اینکه حتی به پشتش توجه داشته باشیم که به یک چشم به هم زدن جایت را می گرفتند، جایی که ساعتها زیر فشار حفظش کرده بودی و ساعتها زیر فشار دنبال دلیل حفظ کردنش می گشتی. صف کشیده بودیم، زن و مرد، بدجوری قاطی و شاید این ما را به ماندن دلگرم تر می کرد که هر چه صف دیده بودیم جدا از هم، نرهــا این ور، ماده ها آن ور و همیشه حق تقدم با آنهایی بود که کارایی بیشتری داشتند.

    صدای ساییده شدن استخوان ها همراه با کوتاه شدن سایه ها، صدای قار و قور شکمها و دست هایی که به زور جلوی ادرار را می گـــرفت عزممـــــان را سست تر می کرد اما نه هنوز جلوتر رفته بودیم، نه کسی برگشته بود و این قضیه آنقدر عجیب بود که همه حاضر بودند بر خلاف آن تصوری که برایش ایستاده اند دار و ندارشان را هم بدهند جای آن چند نفری باشند که اول صف ایستاده اند. هر چه به ساعات آخر شب نزدیک تر می شدیم طول صف تصاعدی بالا می رفت و ما خوشحال بودیم که اگر جلو تر نمی رفتیم جزو نفرات عقب تر هم نبودیم. فقط کافی بود یک نفر عصیان کند و همه چیز را به هم بریزد، یک نفر که از صف بیرون بزند و بدون دنبال کردن قضیه راهش را بگیرد و برود و ما حالا ساعتها بود که منتظر آن یک نفر ایستاده بودیم، ما در هر جریانی به کسی احتیاج داشتیم که نفر اول باشد وگرنه دوم و سوم شدن برایمان هیچ زحمتی نداشت که این را همین امروز صبح هم ثابت کرده بودیم و بالاخره این فرصت زمانی دست داد که یکی از پیرمردها نتوانست روی پایش بایستد و ما هم به بهانه ی کمک به طرفش دویدیم و ناگهان صفی به آن عظمت در یک چشم به هم زدن ناپدید شد.