وناش

هنر -داستان کوتاه-شعرکلاسیک-شعر سپید-نقد ادبی

 
کلنگ
نویسنده : علی کریمی کلایه - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٢
 

کلنگ

 

 

    پدر کلنگ به دست با دهانی کف کرده و صورتی بی رنگ در آستانه‌ی در ظاهر شد، اتفاقی غیره منتظره در صبح یک روز تعطیل. آنگاه بدون هیچ توضیحی کلنگ را روی دیواری که آشپزخانه را از هال جدا می کرد فرود آورد و بقیه آنقدر بهت زده بودند که فقط بتوانند فرش را از زیر خاک و تکه های آجر بیرون بکشند و بعد یک گوشه به تماشا بایستند که این بهترین عکس العملی بود که می‌شد آن لحظه انجام داد. همینکه قسمتی از آشپزخانه پیدا شد مادر که انگار تازه از دنیا با خبر شده صورتش را چنگ انداخت و جیغ کشید. آشپزخانه برای مادر سهمی بود از تمام دنیا، آشپزخانه برای او جایی بود که پنهانی در آن گریه کرده بود و پنهانی دست به کارهایی زده بود که از یک زن شوهردار بعید به نظر می‌رسید و حالا این حریم آرام آرام داشت با بقیه خانه یکی می‌شد.

    خنده های عصبی پدر بلند تر از صدای فرو ریختن دیوار، فضای خانه را پر کرد و به این ترتیب اولین دیوار خانه برداشته شد، همینکه گرد و خاک خوابید پدر با کلنگ مادر را وادار کرد آشپزی کند، مادر زیر نگاه های خشمگین پدر، زیرسایه تیغه کلنگ که روی سرش افتاده بود دستپاچه هر چیزی را که به دستش می رسید تـــــــوی دیگ می ریخت. کلمات پخته و نپخته ی پدر، مادر را مجبور می‌کرد غذای پخته و نپخته اش را امتحان کند و بقیه به سایه کلنگی نگاه می‌کردند که روی دیگ فرود می‌آمد.

-اینا دیگه چیه؟

-آجر.

-کور که نیستم وسط هال چکار می کنه؟

-باید در آشپزخونه رو با آجر بگیری!

-چرا؟

-چونکه زنت چند وقته تو غذایی که می‌پزه مرگ موش می‌ریزه و به خورد همــه می‌ده.

-چرا؟ اون که هیچ مشکلی  تو زندگیش نداره.

-چراشو دیگه از خودش بپرس.

    تکه های گچ و آجری که از دیوار توالت کنده می‌شد تا چند متر آن طرف تر پرت می‌شد و هال داشت تا کاسه توالت پیش می‌رفت. بوی چاه توالت بلند تر از بوی گرد و خاک و غذای پخش شده روی در و دیوار آشپزخانه بدجوری توی ذوق می‌زد. پدر وحشی تر از قبل ضرباتش را فرود می‌آورد و دیوار پوسیده زودتر از انتظــــار فرو می‌ریخت بعد با نگاهی که تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد پسر را وادار به نشستن روی کاسه توالت کرد، پسر، بی دفاع و شرمزده رانهای برهنه اش را به هم چسباند هر چند در برابر ذهن مادر و خواهرش که سربلند تر از نگاهشان که به پایین دوخته شده بود هیچ فایده ای نداشت.

    توالت برای او جایی بود که راحت در آن فکر می‌کرد و مهمترین تصمیمات زندگیش را می‌گرفت و حالا یبس تر از همیشه به عضلات شکمش فشار می‌آورد تا جواب پدر را حتی به اندازه ذره ای هم شده بدهد.

-بقیه رو بریزم بیرون؟

-نه! در توالت مونده.

-اونجا رو دیگه واسه چی؟

-یعنی تو هیچوقت شک نکردی چرا پسرت اینقدر تو توالت می مونه تازه هیچوقتم صدای سیفونش بلند نمیشه؟ یعنی هیچوقت تو توالت بویی حس نکردی؟

-چرا بوی گه.

-خاک بر سرت، اون یبس مادام العمره ! فقط میره توالت چند تا دود بگیره از خماری نمیره.

-محاله.

    حالا دیوارحمام داشت جلوی چشم دختر خراب می‌شد و او که می‌دانست آخرین مهره این بازی است مثل بید به خودش می‌لرزید، مادر و پسر بیشتر از اینکه غصه او را بخورند خوشحال بودند که جزو نفرات اول بودند که این بازی هر چه جلوتر می‌رفت خطرناک تر میشد. دختر که باخت را از قبل پذیرفته بود خودش با پای خودش توی حمام رفت و گریه کنان تکه تکه لباس هایش را در آورد آنوقت نگاهی ملتمسانه به پدر انداخت که با بالا رفتن کلنگ لباس زیرش را هم درآورد.

    مادر مرده آنقدر خجالت زده بود که نمی دانست رو به بقیه دوش بگیرد یا پشت به آنها. دخترها موجودات بدبختی هستند، یک کل واحد.

-دیگه باید چه غلطی بکنم؟

-هنوز در حموم مونده.

-اونجا رو دیگه واسه چی؟ نکنه می خوای بگی دخترمم یه گندی بالا اورده؟

-یعنی می خوای بگی نمی دونی دخترت چرا روزی چند بار دوش می گیره؟

-خوب به این خاطر که اون مرد نیست که با بوی گند عرقش حال کنه.

-حیف گاو، حداقل گاو حواسش به آخورش هست، خر خدا یه نگاه به شناسنامش بنداز یه نگاه به خودش اونوقت خودت می فهمی.

    مرد دیوار هال را هم خراب می‌کند، حالا هال با آشپزخانه و توالت و حمام قسمتی از کوچه است اما هر چه فکر می کند دلیلی برای این کارش پیدا نمی کند کابوس شب گذشته را مرور می کند چیزی دستگیرش نمی شود. حالا تمام رهگذران کــــــوچه ایستاده اند به تماشا، بعضی ها پوست تخمه‌هایشان را می‌ریزند توی کوچه یا نمی‌دانم توی هال، بیشترشان منتظرند ببیند کی از حمام استفاده می‌شود. اما حتی یکی نمی‌آید جلوتر ببیند چه مرگشان است، بیاید چادری چیزی جلوی خانه بکشد. پدر اما هنوز سرش را روی دسته کلنگ تکیه داده منتظر است ادامه کابوسش را ببیند تا از آجرهایی که از شب قبل برایش مانده در خانه را هم مسدود کند.

 

 

 

و چند شعر:

 

 

 

روی پرده بلیط پاره‌ی من

دور تسبیح استخاره‌ی من

اسب عصّاریم که کارم را

آخرین دور افتخارم را...

خنده آورتر از حشیشم من

اعترافات یک کشیشم من

دست مصنوعی ی دراز شده

نامه ی توی پست باز شده

خانه ی روی ریل سوزنبان

اعتصاب غذای زندانبان

قتل زنجیره ای‌ی یک نفر و

عید قربان قاتل پدر و

زایمانی برای تدفینم

فندکی بعد پیک بنزینم

حکم قاضی‌ست و جدا شدن است

من و این سایه ای که شکل زن است

یک قرنطینه‌ی قر و قاطی

و ملاقات با ملاقاتی

حاکم شهرم و چماقم من

مردمٍ از دو پا چلاقم من

منم و اجتماع یک نفره

منم و دستبند بالاخره

زدن فکر خودکشی به سر و

توی میدان مین کلاغ پر و

من از مرگ موش مرده تر و

حرفهای من شمرده تر و

منم و کشوری که تابوت است

من و آزادی‌ای که مشروط است

جلوی رادیوی تصویری

خواست یک وکیل تسخیری

من رزمنده‌ی فقط عازم

یک تظاهر کننده‌ی دائم

یک تریبون بی سخنران و

توی زندان توی زندان و

روی پرده بلیط پاره ی من

پشت هر صندلی شماره‌ی من

 

 

...به حامد معینی

1-

همه چیز در درجه‌ی دوم اهمیت قرار دارد

حتی اگر الهه‌ی شعر هم بیاید

مثل مردی که مدتهاست نزدیکی نکرده

خواب را ترجیح می‌دهم

2-

تکون که می‌خوردیم

گفت

حالم از هر چی زنه بهم می‌خوره

کیفشو ورداشت

وسط دریا پیاده شد

3-

زن: از سر رام برو کنار

مرد بی‌توجه سیگار می‌کشد

-خانه‌ای که وسط اتوبان است-

4-

احمق نباش

این تخت برای سه نفرجا ندارد

من اما با خیال تو

طاقباز

توی چمدانم خلاصه می‌شوم

5-

حتماً قرار نیست

چترم را

روی حوض ماهیها بگیرم و

به باغچه آب دهم

همینکه ساعتها

نبودنت را به آغوش می‌کشم

دیوانه‌ام

6-

زنی که توی بشقابش جدول حل می‌کند

پنج افقی است

برای مرد سه حرفی

7-

توی یک شهر

زیر یک سقف

روی یک تخت

تک افتادیم

ما فقط در کشتی‌‌ی نوح جفت بودیم

8-

من، تو

خورشیدی که با ساعت اتمی کار می‌کند

وقتی همه چیز سر جای خودش است

یک جای کار لنگ می‌زند