وناش

هنر -داستان کوتاه-شعرکلاسیک-شعر سپید-نقد ادبی

 
شناسایی
نویسنده : علی کریمی کلایه - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٧
 

چنان ناگهان زد زمین را به پشتم/ که یادم بماند که یک لاک پشتم

 

 

 

شناسایی

 

 

-حالا که شما دو تا پیش قدم شدین واسه شناسایی برین وسایل لازمو تحویل بگیرین یادتون باشه هوا که تاریک شد راه بیفتین و قبل از اینکه روشن بشه هم برگردین، موفّقیت عملیات دو تا لشگر در گروی اطّلاعاتیه که شما بدست میارین، تا وقتی که کارتون تموم نشده شده ورد بخونین و نامریی بشین نباید لو برین موقع برگشتنم اگه خدای نکرده لو رفتین یکیتون باید جونشو کف دستش بگیره و باهاشون درگیر بشه تا اون یکی بتونه برگرده، مفهومه؟

-سیّد! خیلی کند راه میای، اینجوری تا پس فردا هم نمی‌رسیم.

-حاجی من کند راه نمیام تو خیلی تند راه می‌ری.

-سیزده بدر که نیومدیم باید جنگی بریم و جنگی برگردیم.

-جون حاجی من دارم همه‌ی سعی خودمو می‌کنم.

-نکنه دفعه‌ی اوّلته میای شناسایی، هنوز نمی‌دونی وقتی فاصلمون از هم زیاده نباید بلند بلند حرف بزنی.

-حاجی! خیلی راه رفتیم تو رو خدا یه کم استراحت کنیم من دیگه نا ندارم.

-می‌خوای چایی هم دَم بذاریم، مرد مؤمن نصفه شب شده و ما هنوز نرسیدیم اون وقت تو فکر استراحتی.

-به خدا دیگه پاهام به اختیار خودم نیست.

-تو رو خدا ببین منو با کی فرستادن مأموریت، آخه تو که نمی‌تونی تند راه بیای واسه چی دستتو بلند کردی؟

-به خاطر یه خواب.

-دو تا لشگر آدم منتظر اطّلاعاتِ مان اونوقت تو به خاطر یه خواب قبول کردی کاری رو بکنی که می‌دونستی توش می‌مونی؟

-خوابی رو که پنج شب پشت سر هم ببینی دیگه فقط یه خواب نیست.

-حالا چی خواب دیدی؟

-الان پنچ شبه خواب می‌بینم فرمانده یه نفرو می‌خواد واسه شناسایی، دفعه‌ی اوّل و دوّم همه دستشونو بلند می‌کنن به جز من اونم هیچکسو انتخاب نمی‌کنه تا اینکه دفعه‌ی سوّم زل می‌زنه تو چشمای من و منم مجبور می‌شم دستمو بلند کنم و اونم منو انتخاب می‌کنه بعد منو می‌بره تو سنگرش و نقشه‌ی منطقه رو دستم می‌ده و بهم می‌گه نمی‌تونم بهت بگم کی و چرا ولی ازم خواستن تو این مأموریتو انجام بدی بعد من راه میفتم، وسطای راه شروع می‌کنن به منوّر زدن و منم که می‌بینم منطقه تو دیده می‌رم لای علفزارا و دراز می‌کشم که همونجا خوابم می‌بره، خواب می‌بینم یه خونواده دور یه قبر خالی نشستن و منتظر جنازه‌ی عزیرشونن، می‌رم نزدیک ببینم چه خبره که پیرمردی که باهاشونه دستمو محکم می‌گیره و می‌گه تو فلانی‌ای؟ تا می‌گم آره ادامه می‌ده به ما گفتن جنازه‌ی پسرمونو  قراره تو بیاری، می‌گم اسمش چیه و کجا شهید شده که یه زن جوون میاد جلو و می‌گه تو فقط تو عملیّات شناسایی‌ی بعدی دستتو بلند کن بقیّه‌شو بذار به عهده‌ی اون بالایی بعد از خواب می‌پرم و یه پرنده‌ی قرمزو میبینم که خیلی نزدیک به زمین به یه سمتی پرواز می‌کنه طوری که بخواد یه مسیری رو بهم نشون بده منم تا میومدم دنبالش کنم بیدار می‌شدم و می‌دیدم تو سنگرم.

-عجب خواب عجیبی ولی این دلیل نمی‌شه که بخوای کند راه بیای.

-حاجی به خدا پاهام دارن تو پوتین ذوق ذوق می‌کنن یه چند دیقه وایسا!

-نمی‌شه، اگه تو بریدی همینجا بمون ولی یادت باشه نقشه‌ی منطقه رو من می‌برم و تو گم می‌شی و بی برو برگرد اسیر.

-پس تو رو به امواتت قسم لااقل آروم تر برو.

    ناگهان منوّری منطقه را روشن می‌کند و صدای ماشین‌های گشت دشمن می‌آید.

-سیّد اینجا استتار نداریم و باید تا اون علفزارا بدویم.

    به علفزار که می‌رسند دراز می‌کشد و پلک‌هایش را می‌بندد، گشتی‌ها که دور شدند حاجی تکانش می‌دهد.

-بابا تو دیگه چه جور آدمی هستی که وسط این معرکه خوابت برده.

-حاجی من دیگه توان ندارم و نمی‌تونم بیام.

-ولی هوا داره کم کم روشن می‌شه و ما هنوز کارمونو انجام نداد یم.

-تو تنهایی اد امه بده.

-پس چی فکر کردی، خیال کردی به پات می مونم و گیر میفتم.

    و راه می‌افتد و لای علفزار گم می‌شود، سیّد چشم‌هایش را می‌بندد و خوابش می‌برد که با صدای تیر‌اندازی بیدار می‌شود هر چقدر دقّت می‌کند سمت صدا را نمی‌تواند تشخیص بدهد بعد بلند می‌شود و می‌ایستد، نمی‌داند از کدام مسیر آمده‌اند و حاجی کدام سمتی رفته، دور و برش را که خوب نگاه می‌کند می‌بیند این همان علفزاری‌ست که پنج شب است توی خواب می‌بیند بعد ناگهان یک پرنده‌ی قرمز را می‌بیند که نزدیک به زمین پرواز می‌کند طوری که بخواهد راه را به او نشان دهد، راه می‌افتد و چند کیلومتر جلوتر به مقرّ دشمن می‌رسد و پشت یک تخته سنگ جنازه‌ی حاجی را پیدا می‌کند در حالیکه دفترچه‌ای که تعداد ادوات و نفرات دشمن را نوشته توی دستش است، دفترچه و نقشه را توی جیبش می‌گذارد و پلاک حاجی را از گردنش در می‌آورد و دور گردن خودش می‌اندازد و همینکه می‌خواهد برگردد یاد خوابی که این چند شبه دیده می‌افتد، جنازه‌ی حاجی را روی دوشش می‌اندازد و بلند می‌شود، همینکه بلند می‌شود چند تا منوّر منطقه را روشن می‌کنند، جنازه را زمین می‌گذارد و روی خاک دراز می‌کشد تا دوباره همه جا تاریک شود، می‌داند اگر بخواهد با جنازه برگردد احتمال اینکه بگیرندش زیاد می‌شود بعد یاد حرف‌های حاجی می‌افتد و یاد اینکه خیلی راحت تنهایش گذاشت امّا جنازه را کشان کشان از دید برجک ها خارج می‌کند و با اینکه خستگی دارد از پا درش می‌آورد آن را روی دوشش می‌اندازد و راه می‌افتد، آنقدر خسته است که همه جا را تار می‌بیند همه چیز را که ناگهان برای یک لحظه همه چیز واضح می‌شود و همان خانواده‌ی توی خواب را می‌بیند که منتظر شهیدشان هستند، منتظر جنازه‌ی حاجی.

 

 


 
 
← صفحه بعد